{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:³⁰

ا/ت: چرا پنهونشون کرده بودی؟
تهیونگ نزدیک‌تر شد، اما هنوز فاصله‌ای بینمون گذاشت. انگار داشت با خودش می‌جنگید که از کجا شروع کنه.
تهیونگ: چون هر بار می‌دیدمشون، یادم می‌اومد چقدر بد تموم شد.
این جمله مثل ضربه خورد توی سینه‌م.
ا/ت: بد تموم شد؟
تهیونگ چشم‌هاش رو بست. یه لحظه به نظر رسید که پشیمون شده از اینکه برگشته.
تهیونگ: من فکر می‌کردم تو مُردی.سه سال، ا/ت. سه سال با این فکر زندگی کردم که هیچ‌وقت نتونستم ازت مراقبت کنم.
صداش پایین و گرفته بود. اون‌قدر که حس کردم هر کلمه‌ش از ته یه زخم قدیمی بیرون میاد.
تهیونگ: بعدش تو برگشتی، ولی بدون خاطره‌هامون. انگار همه‌چی رو از صفر شروع کردم، با ترس اینکه این بار هم تو رو از دست بدم.
اشک روی گونه‌م سر خورد. از روی مبل بلند شدم و خیلی آهسته رفتم طرفش.
ا/ت: پس برای همین همیشه یه‌جور خاصی نگام می‌کردی؟
تهیونگ فقط سرش رو تکون داد.
تهیونگ: من از همون اول، هنوزم، ترسیده بودم.
دستم رو گذاشتم روی صورتش. صورتش خسته‌تر از همیشه بود، ولی آشنا بود. خیلی آشنا. مثل خونه.
ا/ت: دیگه نترس. من اینجام.
تهیونگ چشم‌هاش رو باز کرد و به دستم نگاه کرد، بعد دوباره به صورتم.
تهیونگ: قول می‌دی؟
ا/ت: آره. ولی تو هم قول بده دیگه چیزی رو ازم قایم نکنی.
لحظه‌ای مکث کرد، بعد خیلی آروم پیشونیش رو گذاشت روی پیشونیم.
تهیونگ: قول می‌دم.
و برای اولین بار بعد از بازگشت همه‌ی این خاطره‌ها، یه حس تلخ و شیرین با هم توی دلم نشست؛ چون فهمیدم عشق ما فقط از لحظه‌های خوب ساخته نشده. از ترس، از دوری، از چیزهای نگفته، و از دوتا آدمی که خیلی وقت بود همدیگه رو گم کرده بودن.
دیدگاه ها (۰)

...

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط